تبليغاتX
" ماه کوچک من "

" ماه کوچک من "

تقسیم شادی ها و تجربیات مادرانه

یک سالی بیشتر هست که جای دیگری هم -کم و بیش- مینویسم:   "وب نوشت های همسر یک طلبه"
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت   توسط راحله 

جهان بینی


- مامان من خاله خدیجه رو خیلی خیلی دوست دارم!


- خوش به حال خال خدیجه!

- نه مامان. من تو رو از خاله خدیجه هم بیشتر دوست دارم

- اوهوم!

- ولی خودمو از تو و خاله هم بیشتر دوست دارم

- عجب!

- بابا رو هم از همه، حتی از خودم بیشتر دوست دارم

- چه خوب!

- می دونی چرا؟ چون برام سی دی  کوشا میشا خریده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت   توسط راحله  | 

بهارانه...



شاید آخرین روز سال فرصت خوبی باشد برای به روز کردن وبلاگی که نویسنده اش هرچند روز یک بار و با هر شیرین کاری پسرکش توی ذهنش یک پست در آن ثبت میکند.

نویسنده ی آماتوری که حالا کلی عکسِ منتظر، توی موبایل و لپ تاپ و کامپیوتر دارد از ثبت شیرین ترین لحظات میوه ی قلبش و خودش هنوز هم که هنوز است نفهمیده که این پست های اتفاقی که از آخرینش نزدیک شش ماه میگذرد روی چه حسابی بالاخره تصمیم میگیرند که اینجا ثبت شوند؟

و این که این کم کاری را باید به حساب امتحانات-که تا چشم به هم میگذاشتی سرو کله شان پیدا میشد- و گرفتاریهای روزمره و خانه داری و همسرداری و پسرک داری! و جدیدا مشغولیت های پایان نامه بگذارد یا تنبلیِ بدون توجیهَ ش؟

هر چه که هست الان که حدود 5 بعد از ظهر آخرین روز سال نود شمسی ست و تقریبا 12 ساعت است که از آن سفر دوست داشتنیِ سه نفره به قم رسیده ایم -و مشغول تماشای عکسهای سفر هستم- دلم عجیب خواست که اینجا به روز بشود.

خب حکما بائد- همان "باید" به قول محمد مهدی- از اول سال نود را تعریف کرد.

آخرهای سال 89 بود که خدا به همسرعزیزم این افتخار را داد که به دست نایب امام زمان معمم بشود و من هم بعد از این چند سال همسر طلبه بودن بشوم همسر روحانی. خب اولش کمی دلشوره داشتم. اما عاشق این لباس هم بودم. اما وقتی که همسرم ملبس شد خدا را شکر دیدم بهتر از چیزی بوده است که فکر می کردم. از آن زمان به بعد هر طور نگاه میکنم لطف خدا را بیشتر در زندگی میبینم.

اوایل سال نود بود شاید خرداد که محمد مهدی در حدود سه سال و نیمگی برای خواب از من جدا شد. خیلی ها توصیه کرده بودند که از یک و نیم سالگی یا حداکثر دو سالگی یا حتی با کمال تعجب شش ماهگی باید اتاق خواب بچه را جدا کرد. اما بین این همه توصیه راستش حرفهای خانم دکتر فردوسی از همه بیشتر به دلم نشست که توی این پست در موردش نوشته بودم. خلاصه اش این است که بهترین موقع جدا کردن کودک از خود برای خواب وقتی است که او از نظر روحی آمادگی این کار را داشته باشد. من قبلا این مسئله را امتحان کرده بودم به این صورت که رختخوابش را کمی با خودم فاصله داده بودم اما واکنش او خیلی شدید تر از چیزی بود که فکر میکردم. دیگر حاضر نبود برود توی رختخواب خودش و باید دقیقا جای من میخوابید. این شد که منصرف شدم و چند ماه دیگر هم صبر کردم.و این درست وقتی بود که من و همسرم با ابتکاراتی اتاق که کمد و وسایل اضافه مان در آنجا بود را تبدیل کردیم به اتاق محمد مهدی. یعنی با وجود نداشتن انباری وسایل اضافه را این ورآنور گذاشتیم و... ویک تختخواب آبی خوشرنگ هم برای پسرک خریدیم. شب ها کنار تختش برایش کتاب میخواندم و بعد هم که میخواست بخوابد قرآن را برمیداشتم و پای تخت درحالیکه چراغ روشن بود و محمد مهدی ازم قول میگرفت که مامان تا وقتی که من بیدارم قرآن بخونی ها، آهسته برای خودم قرآن میخواندم تا پسرک بخوابد.

اتفاق بعدیِ سال نود سفر دونفره ی با همسرم به کربلا بود. 31 تیر . از طرف دانشکده ثبت نام کردیم. اسم محمد مهدی را هم نوشته بودیم اما به خاطر گرمای هوا بعدا لغو کردیم. شده بود محمد مهدی یک شب از من جدا باشد و پیش بابایش بماند اما 8 روز آنهم هم از هر دوی ما تصورش هم کمی برایم سخت بود. البته قبل از رفتن خیلی دعا کرده بودم که بهش سخت نگذرد و خدا رو شکر همینطور هم شد به استثنای لحظه ی خدا حافظی که واقعا سخت بود. محمد مهدی به ما نگاه میکرد اما نمیخواست به روی خودش بیاورد که چقدر دل کوچکش غصه دار است صورتش را میکرد آنطرف و بعد که برمیگشت دور چشمهاش قرمز شده بود و بلافاصله با دست چشمانش را می مالید مبادا که کسی متوجه بشود. خلاصه اتوبوس حرکت که کرد من شروع کردم های های گریه کردن.و بعد از برگشت این پست را در توصیف این صحنه ی سخت نوشتم. البته گفتم این مال همان دقایق اول بود و بعد شاید در کل سفر آنچنان محو این سفر دوست داشتنی شده بودم که با کمال بیرحمی! یادم رفته بود پسرکی هم دارم. البته این را مدیون بابا و مامان عزیز و خواهر و برادر خوبم هستم که خیالم را راحت میکردند از بابت محمد مهدی.

وقتی که از کربلا برگشتیم متعجبانه دیدم بابا به محمد مهدی- که تاآن موقع اعداد را می توانست بخواند و بشمارد هم فارسی هم انگلیسی- جمع و تفریق یاد داده است به عنوان سرگرمی. روی این تخته های کوچک با مداد آهنربایی برایش مینوشت و او حل میکرد. باورم نمیشد. کلی ذوق زده شدم. فکر نمیکردم مفهوم تفرق یا جمع را در هنوز چهار ساله نشده متوجه بشود. این شد که از ذوقم رفتم نرم افزار سرزمین اعدا را که به نظرم خیلی جالب و جذاب هست رو گرفتم و محمد مهدی با علاقه ی وصف ناپذیری روزی یک ساعت باهاش کار میکرد.این وسط چند تا نرم افزار دیگه هم گرفتم که البته از نظر کیفیت و جذابیت همین سرزمین اعداد از همه بهتر بود، که حاوی مطالب آموزشی کلاس اول هست.

اتفاق بعدی همان رفتن محمد مهدی به مهد بود. البته مهد که میگویم نه این مهدهای رسمی و بزرگ و آنچنانی. یک مهد ساده ی دو ساعته که توی همین پست قبلی+ ازش نوشتم. نکته مهمش این بود که محمد مهدی قبول کرد که از من دور بشود. هر چند ازم قول میگرفت که همانجا پشت در بمانم تا کلاس تمام بشود. البته این کلاس چندی نپایید. چون دو سه ماه بعد محمد مهدی بدجور تب کرد و سه هفته ای مریض بود و تصمیم گرفتیم تا گرم شدن هوا بیخیال مهد بشویم. به همین راحتی!

بعد از این مرحله دوباره علاقه محمد مهدی به الفبا و نوشتن گل کرد.این بار به صورت خود جوش شروع کرد به نوشتن از روی کلمه های کارتهای الفبایش. که عکسش را میگذارم ادامه مطلب.اول فقط می نوشت بعد شروع کرد یک کلمه را واقعا خواندن. یعنی درک ترکیبِ یک کلمه. بعد هم روی تخته ی زرد رنگش شروع کرد به نوشتن. کلمه را برای خودش هجی میکرد و می نوشت. شاهکارش را شاید بشود گفت همانی است که روی تخته نوشته مامان دوست دارم:مامان دس درم. بعد هم که در کربلا نوشت: امروز 24 اسفند کربلا: امرز 42 اِسو  کرولا

اتفاق آخر هم که یک تجربه خیلی جدید و فوق العاده بار محمد مهدی بود این بود که در کمال ناباوری شرایط جوری چیده شد که ما این آخر سالی هم یکبار دیگر عازم کربلا بشویم. آنهم سه نفره!

عکسهایش را البته عکسهای محمد مهدی اش را میگذارم ادامه مطب برای دوستان عزیزی که میخواهند ببینند. این سفر با برکت حال و هوای خودش را داشت. محمد مهدی از یک طرف گاهی آنچنان ما را میخنداند و شیرین زبانی میکرد که نگو و نپرس گاهی هم:
دیگه نمیریم حرم!
حرم ممنوع!
بریم خونه ی مامان فاطمه!
این ماشینو بخر!
اون ماشینو بخر!
اون قطاره رو میخوام!
مگه بچه نبائد سرگرمی داشته باشه؟!
و....

بابای عزیزش هم اکثر وقتها محمد مهدی را با خودش میبرد. در رستوران هم اکثرا خودش بهش غذا میداد. چون محمد مهدی واقعا بدغذاست و هنوز که هنوزست چند لقمه ی اول رو میخورد و بقیه ش را باید یک نفر بهش بدهد و گرنه نخواهد خورد.

بیشتر از همه از این خوشحال بودم که توی این سن کم پایش رسید به حرم شش امام بزرگوار. آنجا هم که رفتیم کنار ضریح مینشست و برای امام های عزیزمان شعر من بچه شیعه هستم را میخواند. 

همانجا پسرک را که امانتی است دستمان، سپردیم به آقاهایش ، که وجودش را تربیت کنند برای خودشان...




پ.ن1: حیفم آمد این آخر سالی یکی از بهترین وبلاگهایی که دیده ام را به دوستان عزیزم معرفی نکنم. مریم روستا را شاید خیلی از شما بشناسید. وبللاگ برای خاطر آیه ها و حرفی برای تمام فصول او آشنای خیلی وبلاگهاست. مدتی هم هست در یک وبلاگ دوست داشتنی به نام بهار نارنج دل نوشته هایش را می نویسد. شاید اگر سری به این خانه ی معطر بزنید مهمان هر روزه اش بشوید.

پ.ن2: هر قدر تلاش کردم موفق نشدم عکسهای پسرک را آپلود کنم. بماند طلبتان!

پ.ن3: عید و همه ی روزهای خوب شما مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت   توسط راحله  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه...




صبح که چشماشو باز کرده اولین حرفی که میزنه اینه:

مامان امروزم میریم مهد کودک؟
میگم نه مامان  پنجشنبه ها تعطیله.
میگه نههههههه. من میخوام برم.
توی دلم خدا رو شکر میکنم.
ساکت میشه. یک کم که میگذره میگه آهان فهمیدم مامان، امروز مثل جمعه میمونه!

بازار مهدکودک و مهد قرآن این اواخر تابستون حسابی داغ شده بود. اطلاعیه های رنگارنگ، بنرهای بزرگ و جذاب و... . توی این همه مهد من دنبال یه جایی بودم که مدتش طولانی نباشه. دوست نداشتم محمد مهدی رو که این چهار سال کنار خودمون بوده جایی بفرستم که مثلا روزی 5 ساعت از خانواده دور باشه. اونم یهویی. بخصوص که خیلی از مهدها کارشون 5 روز تو هفته ست(اگه بیشتر نباشه). از ز طرفی توی یه سنیه که باید با دنیای همسن و سالهای خودش ارتباط برقرار کنه . از همه مهمتر میخواستم وقتی باشه که خودم کلاس نداشته باشم

میگن دعای مادر در حق بچه ش مستجابه. یه جایی پیدا کردیم که خیلی با شرایط ما میخونه. هم مدتش زیاد نیست(2ساعت ونیمه) هم همه ی هفته نیست(4روزه). هم تلفیق مهد قرآن و مهد کودکه. یعنی به زبون کودکانه بچه هارو با مفاهیم دینی آشنا و علاقه مند میکنن. هم شهریه ش گرون نیست!

البته به قول معروف جوجه رو آخر پاییز میشمرن اما من و بابای محمد مهدی هردو امیدواریم که محمد مهدی با این جدایی کوتاه راحت کنار بیاد. جلسه اول تا رفتیم توی کلاس وقتی دید مامانا همه دارن میرن یهویی بغض کرد. با چشمای پر از اشک پرسید مامان تو میری؟ گفتم نه. من و دو تا مامان دیگه موندیم تو کلاس. خاله زهرا(مربیشون) که شروع کرد کم کم خنده گل پسری هم شروع شد. توی همه مدت هم خرگوشش(کیفش) رو که خیلی دوسش داره و باهاش ارتباطات عاطفی(!) هم داره توی بغلش گرفته بود. حتی وقتی که خاله زهرا آخر شعرش میگفت که همه بچه ها بلند شن و مثل خرگوشی که شعرش رو میخوند بپرن بالا بازم کیفش رو محکم تو بغلش گرفته بود.

45 دقیقه ای که گذشت مامان اون دوتا پسر دیگه رفتن و ده دقیقه بعد وقتی دیدم شرایط آرومه به محمد مهدی گفتم من میرم بیرون منتظر میشم تا کلاست تموم بشه. گفت همین بیرون وایسی ها. گفتم باشه بعد از خانومشون اجاز گرفتم که برم بیرون اونم به بچه های دیگه گفت که برای محمد مهدی دست بزنن که اجازه داد مامانش بره بیرون.

ببخشد که سرتون رو درد آوردم. اینایی که مینویسم شاید یه روز بدرد خود پسرکم هم بخوره تا بخونه و بدونه چه مراحلی رو پشت سر گذاشته. و همیشه از خدای مهربونمون سپاسگذار باشه واسه این همه نعمت...


پ.ن: عکس ها مربوط به روز آخرِ کلاس قرآن و الفباییه که محمد مهدی زمستون پارسال و بهار امسال تو مسجد نزدیک خونه مون رفت.



امروز روز تولد بانوی خوبیها خانم حضرت معصومه ست. نمیدونید چقدر لذت بخشه که آدم همسایه چنین بانوی بزرگواری باشه. این عید عزیز رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت   توسط راحله  | 


مدتی بود که تصمیم داشتیم یک وسیله ای برای خونه بخریم.
سی چهل تومن قیمتش بود.
هی امروز و فردا کردیم تا رسیدیم به این روزها.
این روزها که مردم مظلوم سومالی با اون وضعی که حتی نمیتونم بهش فکر کنم - اونقدر که جانسوزه - سخت نیازمند کمک ما هستن.
وقتی بحث کمک بین من و همسرم پیش اومد هردو با هم -قبل از مشورت -به فکرمون رسیده بود که فعلا این وسیله رونخریم و برای بعد بگذاریم.
خدا رو شکر میکنم که ما هم تونستیم توی این همه کمک و خیرخواهی مردم خوبمون شریک باشیم....

پ.ن: این پست من و زهرای خوبم هم زیبا بود

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت   توسط راحله  | 

روحیه


برای محمد مهدی هزار سازه گرفته بودم
آنقدر که به فکر این بود که همه قطعه های ریز و درشت را توی جعبه و دقیقا جای خودشان بگذارد
به فکر بازی کردن با خود قطعه ها نبود!

پ.ن: البته این بیشتر مربوط به آن اوایل میشد اما به هرحال ذهن محمد مهدی یک ذهن به شدت سازمان دهنده است که تویش هر چیزی باید جای خودش را داشته باشد. هر چند ریخت و پاش کردن خانه داخل این مباحث نمیشود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت   توسط راحله  | 

پارسال بودی سه ساله ، الان شدی چهار ساله...


- مامان امروز تبلدمه(تولدمه)؟

- آره مامان جون
- یعنی چند سالم میشه؟
- چهار سالت میشه عزیز دلم. راستی میدونی امروز تولد امام علی ه؟ هم تولد امام علی هم تولد شما!
- یعنی امام علی هم چهار سالش میشه؟؟!!

پسرکم! عزیزدلم!
به همین زودی چهار ساله شدی. چهار سالست که عطر و طراوت بیشتر به زندگی دو نفره من و پدرت بخشیدی. شادی و سرور را در خانه قلبمان ساکن کردی.
من در وجود تو -هر لحظه- خدا را میبینم. نشانه های بزرگیش در وجودت بیشمار است.
برایت دعا میکنم که همیشه عاشق و بنده ی او باشی..

پ.ن:دیروز جشن کوچکی گرفتیم. در این روزهای امتحانات آخر ترم ، فرصت کردم عکسهایش را میگذارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت   توسط راحله  | 

صراحت لهجه!


رفته بودیم مهمونی. مادر شوهر صاحبخونه که خانم مسنی بود کنار من نشسته بود. کمی که گذشت محمد مهدی در حالیکه تو صورت اون بنده خدا نگاه میکرد با صدای بلند از من پرسید: مامان این خانومه هنوز دندون درنیاورده؟!؟
حال من اون موقع دقیقا اینجوری بود:خجالت

نگو بنده خدا دندون مصنوعی داشته و اون موقع به هر دلیلی دندوناش رو نذاشته بود. طفلکی زود بلند شد و رفت تو اتاق و بی سر و صدا دندوناشو گذاشت و برگشت!



* ماه مبارک رجب رسید برای شرکت در مهمونی بزرگی که خدا برامون تدارک دیده از همین الان آماده بشیم


پ.ن: دیدم روزهای محمد مهدی و شیرین زبونیاش به سرعت دارن میگذرن. با اینکه فرصت نمیکنم جواب کامنتای پرمهرتون رو بدم و مهمون خونه هاتون بشم اما سعی میکنم زود به زودتر اینجا رو به روز کنم.



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت   توسط راحله  | 

- مامانی اصن(اصلا) مگه من نی نی ام؟

- نه مامان جون شما بزرگی

- پس چرا اون روز تو کلاس قرآن، مامان ِ محمد علی بهش گفت بروکنار تا "نی نی" بشینه؟؟

- !!!


*محمد مهدی سه سال و ده ماهه
  محمد علی یک و نیم ساله


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت   توسط راحله  | 

22 بهمن! روز آزادی ما...






 خدا رو شکر امسال هم موفق شدیم توی راهپیمایی 22 بهمن شرکت کنیم. محمد مهدی کلی ذوق و شوق داشت. از قبل بهش گفته بودم که قراره بریم راهپیمایی. کلی ذوق میکرد. صبح که اومدیم خونه  مامان اینا تا با هم بریم برگشت گفت : اِ مامان گرار(قرار) بود بریم راپیمایی که!!

چون محمد مهدی با بابایی و عمو میثم رفت نتونستم ازش عکس بگیرم . عکس بالا هم البته مال امروز نیست. مال 9 دی پارساله که خودم گرفتم. هرچند پلا کارد دست پسرک حرف دل هر روز ماست. 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت   توسط راحله  |